
از لا به لای برگها
تو سوت و کور شبها
نوری غريب و حيرون
بی کس و زار و گريون
از تن تاره کوچه
تو دل اتاق ميپيچه
اتاقی که تاريکه
بند دلش باريکه
سالهای سال وجودش
اونهمه تار و پودش
جز تاريکی نديده
رنگ از رخش پريده
نوره يواش و بی صدا
شيطون و ناز و با ادا
به در و ديوار ميتابه
بارون ميشه و ميباره
از خوشحالی پر ميکشه به هر جا
ميذاره از نوره خودش رد پا
اما يهو تو دامن اون اتاق
که خود درون اون شده چون چراغ
ميبينه يک دالون تنگ و باريک
خاموش و سرد و تاريک
از اين سرا به اون سرا تنيده
جز تاريکی رنگی به خود نديده
اونم با ترس و لرز و شوق بسيار
از پی دونستن راز و اسرار
با چرخشی پا به دالون ميذاره
از اسم مهربونش به اونجا هم ميباره
توی دالون ميچرخه و ميچرخه
جلو ميره،پا ميذاره ميگرده
در انتهای سر سرای دالون
که ديواراش به رنگ دشت و هامون
يک اتاق کوچيک سرد نقلی
روی زمين نشسته مثل قبلی
اونم يواشی خودشو ميکشونه توی اتاق
مثل هلالی واسه شبهای سياه توی باغ
اين اتاقم مثل اتاق قبلی
پر ميشه از نور و گل و تجلّی
نوره بازم با رقص و شوق بسيار
از پی دونستن راز و اسرار
رنگ ميريزه به روی هر چی ميبينه
رنگی که خوب روی سياهی ميشينه
اما يهو اون ميبينه روی زمين
انگار يه غصه اي براش کرده کمين
روی زمين همونجا زير تاقچه
مثل گلی شکسته توی باغچه
يک پسری افتاده در خون خويش
انگار که اون خودش به خود زده نيش
يک قلم و چند تا ورق کاغذ و چند قطره خون
ريخته به دور اون پسر پريشون
روی خطوط باريک کاغذها
نوشته شعری بر تن لحظه ها
از لا به لای برگها
تو سوت و کور شبها
نوری غريب و حيرون
بی کس و زار و گريون
از تن تاره کوچه
تو دل اتاق ميپيچه
"وحيد"